تبليغاتX
درد و دلهای یه جوون


الان که فعلا زندگی بر وفق مراده البته فقط با همسرم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:33 توسط سعید امهیس |

دستت و تو دستم

دیگه خسته شدم

خدا کنه منم یه روزی بهش برسم

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 17:56 توسط سعید امهیس |

حرف سوم

سلام

حرف سوم

 

بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که ادامه داستانم را بگم

 

خب ادامه میدم :

 

رفتم خونه و به بابام گفتم که هرچی شما بگید

 

بابام هم که انگار دنیا رو بهش داده باشن بلند شد یه کمری چرخوند و منو 

 

ماچ کرد رفت تو اطاق با مامانم جلسه گذاشتند. همش چهره عزیزی که از

 

دستش داده بودم جلوی ذهنم بود

 

صبح شد و  من تو خواب یهو دیدم دارم شدید احساس درد میکنم از پشتم

 

بلند شدم خالمو بالا سرم دیدم که میگفت پاشو که بابات زنگ زده خونه اون

 

دختره. مثل برق از جام پاشدم . بابام خط لبخندش تا چشماش اومده بالا

 

چی میگفتند :

 

چه خبرا       راستی یه خواستگار خوب براش سراغ دارم      پسره خوبیه

 

دانشجو و 19 ساله        اهل هیچ خلافی نیست    مثبته و مثبته   نمازخوان

 

خیلی گله

 

فهمیدم که از پشت تلفن به بابام گفته بود که این پسری که میگی  اسمش

 

سعید نیست.

 

فهمیدم که خانوادشون خوشحال هم شدند و راضی هستند.

 

یه حس جالبی داشتم  هم نفرت از اونی که میخواستم باهاش ازدواج کنم

 

یه لحظه ولم نمیکرد هم میخواستم یه چاقو بردارم سر همه رو ببرم

 

من تو رفیقام معروف بودم به سعید امینم بخاطره تکست هایی که میدادم

 

رفتم بیرون  علی اسنوب داگ رو دیدم

 

زدم زیر گریه و قصه رو براش گفتم . علی گفت تو باید مرد بشی

 

منم تصمیم گرفتم تا وقتی که بله برون نداریم حسابی از خجالت خودم

 

در بیام.

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط سعید امهیس |

شرمندم

راجبش نظری ندارم که بدم

ولی شما حتما نظر بدین

 

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:42 توسط سعید امهیس |

حرف دوم

 

سلام

 

سلامی به گرمای فشردن و نوازش دست یار

 

من اینو زیاد حس نکردم و دلم میخواد یه بار امتحانش کنم

 

حرف دوم

 

پدرم اینو از من خواست که به این ازدواج تن بدم و منو تو منگنه گذاشت

 

خب منم گفتم که جوابم رو فردا بهتون میدم

 

صبح که بیدار شدم و به دانشگاه رفتم الناز رو دیدم که بخاطر من حسابی خوش تیپ

 

کرده بود. خیلی دوستش داشتم. ما همدیگر رو خیلی دوست داشتیم و آشنایی من و الناز بر میگرده به

 

زمانیکه من به جای استاد نشستم به بچه ها فلش یاد میدادم و از اون خوشم اومد. وحشتناک دوستش

 

داشتم و البته خیلی با هم راحت بودیم.  .همه ماجرا رو بهش گفتم.

 

اون گفت : دوستش داری؟           گفتم نه ما از هم متنفریم

 

الناز : نظره خودت چیه؟         گفتم نظره خوبی ندارم من نه دوستش دارم نه ازش خوشم میاد

 

الناز : فکراتو کردی ؟           در حالیکه بغض گلومو گرفته بود گفتم مجبورم الناز

 

خلاصه آخرین روز دیدارمون همون روز بود  تصمیم گرفیتم که دانشگاه رو بپیچونیم و

 

بریم به خودمون

 

برسیم.

 

وقت جدایی رسیده بود. چه لحظات سختی بود اون موقع

 

بیا منو ببین بی تو سرد شه دستام

 

بیا دست بذار تو دستام      وقتو تلف نکن که حیفه

 

بیا نزدیکه که امشب واسه ما بهشته

 

ثانیه ها برای من به سرعت میگذشتند میگفتند که وقت جدایی رسیده.

 

همدیگر رو در آغوش گرفتیم  صورتش رو بوسیدم  الناز سرش رو روی سینم گذاشته بود و گریه میکرد

 

چشمامو باز کردم و دیدم که دارم به سمت خونه رانندگی میکنم. تازه فهمیدم که الناز من رفت.

 

من به خونه رفتم و به بابام با اکراه گفتم :

 

هر چی شما بگید همونه و من رو حرفتون حرف نمیزنم.

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:40 توسط سعید امهیس |

یکی از عقده های من این عکسه

 

دلم تنگ است

این عکس برام خیلی با ارزشه چون بعد از سه سال نتونستم بهش برسم

خیلی به این عکس افسوس میخورم

توی نیمه های شب باز پریشونم      عشقه من عاشقتم بذار بخونم

تو جوونی قستم شد غم و غصه      دردمو به کی بگم من نمی دونم

به خدا دیگه رمق واسم نمونده      زندگی رو نمیخوام آره دیوونم

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:46 توسط سعید امهیس |

حرف دوم

یه سلام و یه عرض ادب

دوستان خوبم چونکه ممکنه دوستان و اقوام به این وبلاگ سر بزنن اجازه بدین زیاد خودمو معرفی نکنم

فقط میگم که :

یه جوون ۲۲ ساله که در سن ۱۹ سالگی به اصرار خانوادش تن به یک ازدواج داد و الان هم مثل اون

حیوونی که نمیخوام اسمشو بیارم پشیمونه/

خب دوستان داستان رو شروع میکنم

من نوزده سالم بود یه جوون شاد و شنگول که همه ازش تعریف میکردند دوتا دیپلم داشتم و مدرک

ماکروسافت و خلاصه تو فامیل به یه آدم اکتیو معروف بودم. ولی اینم بگم که اصلا میونم با خانواده

پدرم خوب نبود چون جنس اونا شیشه خورده داشت و داشته و خواهد داشت بخاطر همین من دله

خوشی از اونا نداشتم و ندارم و نخواهم داشت

پدرم یه بیماریه کبدی داشت و از اون رنج میبرد و دکترا جوابش کرده بودند

ما هرلحظه منتظر یه اتفاق بد بودیم

من یه ماتیز داشتم که خیلی خوشگل بود

یه دوست دختر داشتم که فابم بود و خلاصه یه زندگیه رو به روال خوب

یه روز که خونه مادربزرگم بودیم پدرم منو صدا زد گفت بیا کارت دارم

از من یه سوال کرد که ای کاش هیچوقت نمیکرد

گفت نظرت راجبه فلانی چیه : گفتم نظری راجبش ندارم و اصلا هم نمیخوام راجبش حرفی بزنم

در ضمن اینم بگم که بابای من بسیار عصبیه و زود جوش میاره که بعد از حرف من جوش کرد حسابی

فهمیدم که اگه قبول نکنم زندگیم سیاه میشه ولی بازم گفتم نه

اون گفت برات ماشین و موبایل و خونه و ببخشید کوفت و زهر مار میگرم

گفتم بابا من میخوام جوونی کنم

گفت خوب با زنت برو کیف کن

اینو بگم که تا صبح بابام رو  مخوم کار کرد

آخرش بهم گفت :

من تا زندم میخوام عروسیتو ببینم

تو رو خدا شما جای من باشید چیکار میکنید

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:18 توسط سعید امهیس |

اولیش

سلام به همه دوستان خوب

 

من نمیخواستم ازدواج کنم ولی آقام منو  اجبار کرد

این یه مقدمه از زندگی مزخرفه منه

دلم میخواد برای تمامی جوونای الان بگم که

 

حتی اگه از خانواده تون طرد شدید تن به ازدواج اجباری ندید

۱= خودتون همسرتون رو انتخاب کنید

۲= به تمامی جوانبه آن فکر کنید

۳= لطفا اگه احساستی هستید ازدواج نکنید

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 4:21 توسط سعید امهیس |


منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com